شب بــود و داشت باز پــدر حــال دیـگری
در تـُنـگ آب بــود ، چـو مـاهی ، کنـار رود
هرگـز در آب تُنـگ ، بـه جایی نمی رسیـد
رســم پریــدن رفـقــا را بـلــد نبــود
دل را زدم بـه آب ، بـه دسـت آورم دلــش
پرسیدم ازچه کشتی بر گل نشسته بـود
مــوج آمــد و بــه تنــگ زد و واژگون شد و
دستم گرفـت و برد به گلـزار و لب گشود
یادش بخیـر و حیف که از دست رفـت زود
آن روزهـا ، که غیر خدا ، هیــچ کس نبـود
چنـدین قــدم جلــوتر از آن آمدیـم و گفـت
بــر صــاحـبــان زنــده ی ایـن قبـرها درود
دستــان رد زدنــد و گـذشتـنــد و پر زدنــد
بلبل نخواند ، مثل شهیدان ، چنین سرود
ساز دلـم ، ز دوریشـان ، سـوز می زنـد
چـرخ زمین ، بدون شهیــدان ، شده کبود
***
چرخی زد و اشـاره به عکـس شهید کـرد
لبخنــد کودکــانه در این قــاب گــل نمــود
دستی کشیـد و بـرگ ز رویش کنـار رفت
لــوح به روی قبــر به رویـش نوشتـه بـود
سنّـش هنــوز هـم نـرسیــده به پـانــزده
کـز فرش تن ربــود همـه تـار و مانــد پـود
هم سن و سال او همه سرگرم بازی اند
امّـا ، به توپ تانـک ، چه بازی توان نمود؟
حتی نداشـت بـار وظیـفه بـه روی دوش
سال شنـاسنـامـه ی خــود را ولی فــزود
ما می زنیـم سنـگ ولایـت به سینه مان
او هم به خـون نوشت ، ولایت مـدار بود
مـا کــه برای زندگـی از حــق گریختـیــم
لبّـیــک را شهیــد عَلَــم کــرده و عمــود
سعید وکیلی ، مرداد یک هزار و سیصد و نود و دو !
- ۹۲/۰۵/۲۵