


این همه زور نزن ، رَه نبری بر جایی
کسب از راهِ عدالت طلبی می خواهی
کاسب رانت و رشوه و زمین خواری باش
جابرِ ضعفِ سند نیست عدالت خواهی
قاضی ار حکم به ظاهر بکند ، حق دارد
چاره ای نیست ، به واقع نبوَد آگاهی
مگر از قاضیِ عادل ، چه توقع داری ؟
تو نخواه از پَر و بالِ وجناتش کاهی
ریگ در کفشِ هر آنکس که رود می بینی
شدهای مویِ دماغِ همه ، چه میخواهی ؟
خوردهای فحش تو از هر طرفی چرخیدی
مختلس یا متخلف ، منِ حزب اللهی
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
توی تکلیف ، شبیه بقیه ، کوتاهی
سعید وکیلی ، تیرماه ۱۳۹۹
علمهاء پیشینگان را خاصیت آنست که : آموزندۀ وى باوّل کار نداند که فایده چیست اندر آنچه همىآموزد . پس بآخر بیکبار بداند ، و فایدۀ آن اندر رسد و بغرض وى .
بس باید که خوانندۀ این کتاب را ، دلتنگ نشود بشنیدن چیزهایی که زود فایده را ننماید.
رساله ی علایی از حکیم ابو علی حسین بن عبدالله بن سینا ــ صفحه 10
دلم جا مانده در کویَت ، بـزن آن را به گـیسویـت
گـل سرخی شود قلبــم ، میـان مـوی دلجـویـت
زدی شانـه به مو ، قلبـم زمین افتـاد ، میبینی؟
شده صـد تـکـّه چون آییـنه ، در هــر آیـنـه رویـت
مواظـب بـاش دستـت را نبُـرَّد شیـشه ی قـلبـم
ولـش کـن ، دست بـردار از دلـم ، بـردار جارویـت
مکن گریـه ، من اصلاً قلب میخواهم چکار آخـر ؟
اگر هم خواستم می بیـنمش در چشم آهویـت
از این اجنــاس نامـرغوب اگـر دیدی بـزن بـشکن
بـزن بـشـکـن دلـم را و نــیــاور خَـم بـه ابــرویــت
فــدای تــار مـویــت ، میـخـرم خوشکلـتـرش را و
بـهـانـه میـکنـم این را و راهـی میـشوم سویـت
دل بشکستـنـی بهــتر که هــر چـه زود تـر بــانـو
شکست و تـو نـدیـدی دیگر ایـن دیـوانه پهلویـت
سعید وکیلی - اردیبهشت یک هزار و سیصد و نود و چهار

در قطعـه ای از بــاغ بهـشـتـیـم ، خدایــی !
در وصــف تــو گــویـنـد ، که حــج فـقـــرایـی
دارا و نــدار و هـمـــه ، آیــنــد گــــدایــی
حـالا کــه نـشــد کـعـبــه مــرا راضـــیِ دیـدار
من هـم به دل احـرام تـو بستـم که رضـایی
مـاه از سـر گـمـنـامی تـو ، مسـت غرورست
عشق من ازین صحن به آن صحن عبورست
یــاد حـرمـت ، مـوجــب ادخــال ســرورست
خـورشیـد کـه نـه ، گنبــد تو منبــع نـورست
ابــر و مــه و خـورشیــد و فـلـک آیـنـه هـایی
هـر لحظـه بـه یــاد حرمت نعشـه و مستــم
از جـام مِـی و سـاقـی و از میــکـده خستـم
لـیـوان یــه بــار مـصـرف ، آمــاده بـه دستـم
لب تشنه ی یک جرعه ام از چشمه ی زمزم
سـرچشـمه ی زمــزم بود ، اسمــال طلایی
گـفـتـنـد بسازیـم طـلسـمـی کـه گـنــه کــار
را در1 نـدهــد بـهــر ورودش بــه حـرم ، بـار2
در پـشــتِ در ایــستــاده ام ، در کـفِ دیــدار
نـقــاره نــدا داد ، طـلـسـم از نـفــس افـتــاد
بـود از تـو بعید ایـن روش ای شیـخ بهایـی3
هر وقـت رسیدیم بـه مشهـد ، به سلامـت
دادیـــم ســلام ، از طـــرف بـــاب جــوادت
سـلــطـان تویــی آقا و منـم عبــد سیـاهت
من « آمــدم ای شاه ، پناهـم بده » شایـد
ایـن گـونـه دهـی خـطّ امـانـی ، ز گنـاهـی

گریـه کند به جای من ، چشـم الکتـریکی ات
پــاک شـود گـنـاه مـن ، از قِبـَل تبـاکـی ات
جام یه بـار مصـرفی ، در طلـبـت گشـوده لب
تا برسد به دست من ، جرعه ی آب پاکی ات

قال امیرالمؤمنین علیه السلام : اِنَّ الْعاقِلَ نِصْفُهُ اِحْتِمالٌ وَ نِصْفُهُ تَغافُلٌ؛
به راستى که نیمى از عقل، "بردبارى" و نیمه دیگرش " خود را به غفلت زدن " است.
(غررالحکم،ص139،حدیث 29)
ازیـن پس مست مستم ، از شراب ناب دُردیـگر
مگـر باطل دهد پیـوند ، دل ها را ، به همدیـگر
حقایـق خط بطـلان میکشد ، بر روی یکدیـگر
زبان در کام گیر ای عقل ، سوفسطایی ام دیگر
نقیضین از پی آزار من در اجتماعند و
جنود عقل و جهل امضا توافقنامه کردند و
ببین کفار هم تسبیح تربت می فروشند و
نگردد جز "وِلِش" ذکری و وردی بر لبم دیگر
رفاقـت کردن و تـرس از مـدارا داشتن تـا کی
محبت دیـدن و ظلم و ستـم پنـداشتن تـا کی
خدایا منعمم گردان به غفلت های پی در پی
نـمـانـد کینـهای در این دل دیـوانـهام دیگــر

بـاز تنهــایی و بــا خـود به چه پنـــداری یـار
چه بگـویم که خـودت خـوب خبـر داری یـار
چه بگــویم که دگـر خسـته ازین تکـرارم
شـب نـوازش گــری و روز تـبــر داری یـار
باغبانی و چه بی رحمی و کارَت هرس است
من نمی خواهم ازیـن کــار حـذر داری یـار
جــان عاشـق به لـب آری ، طلـب مـرگ کنـد
و به این کـار عجـب شـور و شــرر داری یـار
می زنم سمت تو ، با دست کمان ، تیـر دعـا
تـا به ما می رسـد انگــار سپــر داری یـار
گـاه بی خــوابم و بی تــابم و دردی دارم
اصـلاً انـگــار نه انــگــار نـظــر داری یـار
می کنـم نـاز و رَوَم از نظـرت ، غافـل ازیـن
که به جـز من ، پری و جنّ و بشـر داری یـار
بـر همـه عـالـم امکــان تـو نظــر داری و بـس
چشم یــاری به که جـز اهـل خطـر داری یـار
ریـشـه دارم ، ولـی از خـاک بـرون می آیــم
قـفـل اگــر از در ایـن مـیـکـده بــرداری یـار
شب بــود و داشت باز پــدر حــال دیـگری
در تـُنـگ آب بــود ، چـو مـاهی ، کنـار رود
هرگـز در آب تُنـگ ، بـه جایی نمی رسیـد
رســم پریــدن رفـقــا را بـلــد نبــود
دل را زدم بـه آب ، بـه دسـت آورم دلــش
پرسیدم ازچه کشتی بر گل نشسته بـود
مــوج آمــد و بــه تنــگ زد و واژگون شد و
دستم گرفـت و برد به گلـزار و لب گشود
یادش بخیـر و حیف که از دست رفـت زود
آن روزهـا ، که غیر خدا ، هیــچ کس نبـود
چنـدین قــدم جلــوتر از آن آمدیـم و گفـت
بــر صــاحـبــان زنــده ی ایـن قبـرها درود
دستــان رد زدنــد و گـذشتـنــد و پر زدنــد
بلبل نخواند ، مثل شهیدان ، چنین سرود
ساز دلـم ، ز دوریشـان ، سـوز می زنـد
چـرخ زمین ، بدون شهیــدان ، شده کبود
***
چرخی زد و اشـاره به عکـس شهید کـرد
لبخنــد کودکــانه در این قــاب گــل نمــود
دستی کشیـد و بـرگ ز رویش کنـار رفت
لــوح به روی قبــر به رویـش نوشتـه بـود
سنّـش هنــوز هـم نـرسیــده به پـانــزده
کـز فرش تن ربــود همـه تـار و مانــد پـود
هم سن و سال او همه سرگرم بازی اند
امّـا ، به توپ تانـک ، چه بازی توان نمود؟
حتی نداشـت بـار وظیـفه بـه روی دوش
سال شنـاسنـامـه ی خــود را ولی فــزود
ما می زنیـم سنـگ ولایـت به سینه مان
او هم به خـون نوشت ، ولایت مـدار بود
مـا کــه برای زندگـی از حــق گریختـیــم
لبّـیــک را شهیــد عَلَــم کــرده و عمــود
سعید وکیلی ، مرداد یک هزار و سیصد و نود و دو !